عشق زیباست  حتی یک شب

Love is beautiful   even one night

 

پسرک به محض اینکه فهمید وقت ناهاره

 سراغ دوچرخه ی کهنه اش رفت

پشت دیوار مدرسه ی دخترک تپه ای از چوب ها درست کرده بود

تا بتواند به بالای آن برسد

او را در گوشه ای از حیاط یافت

دخترک زیبا با آن چشمان ناز نشسته بود و با لبهای کوچکش غذا می خورد

پسرک سر روی دیوار می گذاشت و فقط نگاه می کرد

کار هر روزش بود

بلافاصله وقت ناهار که می شد

آچار را می انداخت دستان روغنی اش را با لباس تمیز می کرد

و از مکانیکی بیرون می زد

حتی نمی دانست دخترک را از بالای دیوار می بیند یا نه

اما غذا خوردن دخترک انقد در نظرش زیبا بود که

هر روز آن مسیر چند کیلومتری را با آن کفشهای کهنه پا بزند

با تمام توان و با شکم خالی

چیزی نمی دید

 زمان فراموش می شد دنیا بی ارزش

فقط پا می زد تا به تنها چیزی برسد که دوست داشت

به دخترکی که همه چیزش را دوست داشت

صدایش راه رفتنش بازی کردنش نگاهش همه چیزش

صحنه های زیبایی بود

زیبا ترین و پاک ترین صحنه های دنیا

زنگ تفریح تمام می شد و پسرک راهی مغازه می شد

هر روز دیر برمیگشت و سیلی می خورد

برایش مهم نبود

مشغول کار می شد و در دنیای خودش غرق

در آن شهر کوچک پسرک دل بزرگی داشت

به خاطر خانواده اش مجبور بود کار کند و شب ها به مدرسه برود

آرزویی نداشت جز تامین خانواده اش و بودن با دخترک

 

 

 

12 سال گذشت

دخترک 20 سالش شده بود و همراه مادربزرگش زندگی می کرد

آنها در خانه ای دو طبقه در طبقه ی دوم زندگی می کردند

زندگیشان معمولی بود اما دخترک معمولی نبود

بسیار زیبا شده بود

بسیار دوست داشتنی

همه ی اهل محل از دیدنش لذت می بردند

شهری که روزی شهر بود امروز فقط به محله ی کوچکی از شهر تبدیل شده بود

شهر بسیار بزرگ شده بود و آدم ها بسیار زیاد

محله دورافتاده مانده بود

پسرک مادرش را از دست داده بود و تنها برادرش هم در شهر دیگری بود

اکنون پسرک با دو پسر دیگر زندگی می کرد

دو پسری که قبلا در کنارشان کار می کرد و امروز صاحب مغازه شده بودند

هر سه بسیار قوی و تنومند بودند

بسیار هم کم حرف

تعجبی هم نداشت

زندگی از اول به آنها سخت گرفته بود

پسرک هر شب بعد از کار به زیر پنجره ی دخترک می رفت

پشت درخت پنهان می شد و دخترک را می دید که پشت میز مشغول درس خواندن بود

دخترک دیگر آن دختر سر به زیر و آرام نبود

خیلی بانشاط شده بود

میزش را درست کنار پنجره ی اتاق گذاشته بود

و پنجره همیشه باز بود

تقریبا همه ی کسانی که از آنجا می گذشتند به او سلام می کردند

دخترک هم برایشان دست تکان می داد و می خندید

چه لبخند زیبایی

تمام خستگی را از بین می برد

پسرک همیشه عینک سیاهی به چشم میزد

از وقتی مادرش را از دست داده بود دیگر خیلی تنها شده بود

در روز بیشتر از چند کلمه حرف نمی زد و اغلب تا دیر وقت کار می کرد

چه قدیمی های شهر و چه کسانی که تازه به شهر آمده بودند پسرک را می شناختند

پسرک همراه دو پسر دیگر شب ها بعد از شام به تمرین می پر داختند

در سالن بزرگی که خودشان در زیر خانه درست کرده بودند

هیچکس نمی توانست تصور کند در زیر آن خانه ی کوچک سالنی به آن عظمت وجود داشته باشد

پسرها از چشم ها دور می ماندند

هیچکس در زندگی آنها راه نمیافت

بهترین بدن ها را داشتند

بدن هایی که توجه تمام دخترها را جلب می کرد

اما آنها از ابتدا تنها بزرگ شده بودند

به تنهایی عادت کرده بودند

به جز پسرک که در تمام این سال ها به دنبال دخترک می رفت

ولی او هم کاری نمی کرد

تمام رابطه ی آنها نگاه دزدکی پسرک بود

محله خاص بود

تک بود

کوچه ها خلوت و دست نخورده

بکر و زیبا

همه چیز بود

حتی قبرستان کوچکی که از گذشته مانده بود

محله روزی شهری بوده

یک خیابان اصلی داشت که تمام مغازه ها و دست فروش ها در آن بودند

کوچه ها و خانه ها هم در اطراف همین خیابان شکل گرفته اند

مغازه ی پسر ها در ابتدای همین خیابان بود

درآمدشان بد نبود

کارشان گرفته بود و راحت زندگی می کردند

در جلوی مغازه ی آنها پسر کفاشی بساط پهن می کرد

پسرک هر روز بعد از تعطیل کردن مغازه

تمام کفش ها را به او می داد تا واکس بزند

با این که کفش ها همیشه تمیز و براق بودند

پسر کفاش پسرک را یاد کودکی اش می انداخت

کودکی ای که به جای بازی های کودکانه به کار کردن گذشت

پسرک همیشه ناهارشان را با پسر کفاش تقسیم می کرد

گاهی هم که به رستوران می رفتند پسر کفاش را نیز با خود می بردند

و برای خانواده اش هم غذای اضافی سفارش می دادند

در کنار مغازه ی آنها یک سلمانی بود

بعد یک قصابی

بعد میدان و همین طور ترتیب مغازه ها تا انتهای خیابان

به تازگی در انتهای خیابان پاسگاهی ساخته بودند

همه ی اهالی محل معتقد بودند از وقتی این پاسگاه ساخته شده

جرم و فساد هم بیشتر شده

همه از آنها ناراضی بودند

مامورانشان جوان های باادب و نزاکتی به نظر نمی رسیدند

چه برسد به اجرا کننده های قانون

در میدان شهر همیشه پیرمردی با لباس یک دست سفید می نشست

همیشه سر به پایین و مشغول نوشتن

با خط زیبا و اسرار آمیزش تابلوهای کوچکی می نوشت و می فروخت

در تاریکی شب هم از نظرها پنهان می شد

همیشه لباسش روی سرش بود و تنها موها و ریش های سفید زیبایش نمایان بودند

هیچکس نمی دانست این پیرمرد از کجا آمده

همیشه به حوضچه ی میدان تکیه میداد و می نوشت

صبح تا شب

نه غذایی نه حرفی نه حرکتی

تنها یک چوب دستی بلند کنارش داشت که موقع راه رفتن به دست می گرفت

هر روز قبل از همه در میدان بود و مشغول نوشتن

همه او را می دیدند و به بودنش عادت کرده بودند

بودنی ساکت و اسرار آمیز

قصاب شهر مردی چاق و خشن اما خوش قلبی بود

همیشه ساتوری به دست داشت که آهن را دو تکه می کرد

اهل شوخی نبود اما مهربان بود

شب ها قبل از آنکه به خانه برود کیسه های بزرگ گوشت را بین خانواده های فقیر پخش می کرد

چند بار با ماموران پاسگاه که با اهالی محل بازی می کردند درگیر شده بود

اما با حمایت اهل محل نتوانسته بودند بازداشتش کنند

انگار این پاسگاه تنها ویروسی بود که از شهر به محل سرایت کرده بود

 

 

شب شد

پسرک عینک سیاه را بالا کشید و زیر درخت پنهان شد

پنجره طبق معمول باز بود

اما دخترک پشت میز نبود

چشم از پنجره برنمیداشت

حتی لحظه ای هم که دوچرخه سواری کنترلش را از دست داد و محکم به او خورد

پسرک زخمش را در حالی که خون از آن جاری بود می بست

به زخم نگاه نمی کرد

به پنجره نگاه می کرد

سنجاب دخترک را دید که پشت پنجره آمد

این سنجاب همیشه با دخترک بود

با موهای دخترک بازی می کرد و از آن جیب به آن جیبش می رفت

پس دخترک کجاست

انگار سنجاب به پسرک خیره شده بود

پسرک ترسید

عقب رفت تا پشت درخت پنهان شود اما در پشت گردنش باد گرمی حس کرد

این باد بر خلاف آن بادهای سرد زمستانی بود که هر کس را به خانه اش می کشاند

لحظه ای برگشت

میخ کوب شد

از چیزی که می دید عقلش از کار افتاده بود

دخترک به او زل زده بود

از فاصله ی بسیار نزدیک

باد به سختی از بینشان عبور می کرد

پسرک سبک شده بود

انگار داشت می افتاد

هیچ حسی نداشت

هیچ نفسی

دخترک گفت : زخمتو خوب نبستی و مشغول باز کردن و دوباره بستن زخم شد

قلب پسرک هنوز هم نبض نداشت

درد زخم را حس نمی کرد

نفس های گرم دخترک را حس می کرد

نگاه هایش را

دخترک در حالی که زخم را می بست به پسرک خیره شده بود

انقدر نزدیک به پسرک ایستاده بود که انگار پسرک او را بغل کرده

پسرک توان این نگاه ها را نداشت

داشت به لرزه می افتاد

دخترک می دانست این لرزه ها به خاطر اوست نه سرما

دستانش را دور گردن پسرک گرفت و گفت :

تمام این سال ها می دیدمت

بالای دیوار مدرسه تو خیابون هر شب زیر پنجره ی اتاقم

تمام این سال ها بودنتو حس می کردم

احساس امنیت می کردم

می دونستم مراقبمی

فک می کنی پنجره ی اتاقم واسه چی همیشه بازه حتی تو این زمستون سرد

پسرک به دخترک خیره شده بود

شنیدن این جملات چقدر برایش زیبا بود

صدای مادربزرگ آمد که دنبال دخترک می گشت

دخترک دست پسرک را گرفت و پشت درخت پنهان شدن

مادربزرگ سنجاب را که هنوز به آنها نگاه میکرد روی میز گذاشت

و با ناراحتی پنجره را بست

حالا پسرک می فهمید سنجاب به دخترک خیره شده بوده نه به او

دخترک دست پسرک را فشار داد و گفت : با من بیا

پسرک راه افتاد

دخترک بود نه خیالش

باورش نمی شد

پا به پای دخترک می رفت

دلش نمی خواست دخترک مجبور شود دستش را بکشد

وارد پارک شدند

دخترک برف های روی تاب را کنار زد و پسرک را روی آن نشاند

خودش هم از جهت دیگر روی پاهای پسرک نشست

و دستان پسرک را از زیر پیراهن دور خودش حلقه کرد

پسرک زیباترین گرمای دنیا را حس کرد

به هم خیره شده بودند

دخترک انگشتانش را روی صورت پسرک می کشید

عینک سیاهش را برداشت

اینجا بود که پسرک تازه زیبایی دخترک را دید

چقدر زیبا

دخترک گفت : انتظار کافیه من می شناسمت همین طور که تو منو می شناسی

دیگر پسرک توان از دست داد و همدیگر را در آغوش گرفتند

روی زمین افتادند

لحظه ای بوسه ها قطع نمی شد

بهترین جا بود

فضای بازیه بچه ها بود

چه تاب بازی و سرسره بازی چه عشق بازی

و چه عشق بازی شیرینی

 

 

 

وقتی پسرک در خانه را باز کرد دو پسر دیگر مشغول چیدن میز شام بودند

با تعجب به پسرک خیره شدند

در تمام این سال ها نشده بود پسرک را بدون آن عینک سیاه ببینند

یکی از آنها گفت : اتفاقی افتاده ؟

پسرک بعد از این همه سال لبخندی زد و کنار دو پسر دیگر سر میز نشست

دو پسر هم به یکدیگر نگاه کردند و خندیدند

این اولین خنده هایی بود که آن خانه می دید

هر سه می دانستند از فردا همه چیز بهتر می شود

دخترک شاد و خوشحال به خانه برگشت

انقدر سبک و سرخوش بود که با هر باد چند قدم به هوا می رفت

وقتی در را باز کرد فریاد کشید : مادربزرگ من آمدم

مادربزرگ طبق معمول از روی مبل تکان نخورد

دخترک پرید در بغل مادربزرگش

مادربزرگ زن چاق و آرامی بود

از این حالت دخترک تعجب کرده بود

اولین بار بود که دخترک را انقد سرخوش می دید

عصبانی بود که چرا دخترک با یک پیراهن آستین کوتاه

در این برف و بوران بیرون رفته

ولی در کمال تعجب دست های دخترک اصلا سرد نبودند

گرم هم نبودند

از لمس آنها به دمای مطبوعی می رسید

در یک لحظه عصبانیتش فروکش کرد و دخترک را در آغوش کشید

مگر می شود با این فرشته دعوا کرد

نگاه دخترک را نگاه کرد

برق چشمانش انسان را در هم می پاشید

عطری که دخترک داشت مادربزرگ را آرام می کرد

مادربزرگ خوشحال بود که با این فرشته زندگی می کند

گفت : بی خبر منو تنها گذاشتی و رفتی باید جریمه بشی

دخترک با شوق تمام گفت : چه جریمه ای مادربزرگ !؟

چشمان دخترک می درخشید

مادربزرگ فهمید دخترک آن شب به چیز بزرگی دست یافته

حالا مانده بود نوه اش را چگونه جریمه کند

اطراف را نگاه کرد

شیشیه ی قرصش خالی بود

با خودش فکر کرد دخترک را به بهانه ی قرص خریدن به داروخانه بفرستد

تا هوایی بخورد و از این شدت سرخوشی بیرون بیاید

دخترک با کمال میل پذیرفت

به اتاقش رفت

پالتواش را به تن کرد

سنجاب را روی شانه اش گذاشت

عکس پدر و مادرش را بوسید

شیشیه ی قرص ها و پول را برداشت و راهی داروخانه شد

سنجاب از سرما به سرعت به جیب پالتو پناه برد

اما دخترک انگار لب ساحل قدم برمی داشت

انگار نه انگار سرما و بورانی سخت را

انگار نه انگار پاهای بدون جورابش را

ذهنش با خیال پسرک در بهشت بود

وقتی از داروخانه خارج شد دلش می خواست باز هم در آن پارک قدم بزند

آن فضای گرم عشق بازی را دوباره نگاه کند

بوسه ها و گرمای دستان پسرک را دوباره احساس کند

خیلی آرام بود

همه ی بدنش در کنترلش بود

دستانش در پالتوی دکمه بازش بود

با چشمان بسته به آسمان خیره شده بود و نفس می کشید

مست بود

انگار از آسمان برف می بارید تا او را نوازش کند

همه چیز دوست داشتنی بود

بعد از مدتی سرش را پایین آورد و چشمانش را باز کرد

چند مرد روبه رویش ایستاده بودند و به او زل زده بودند

دخترک برای لحظه ای جا خورد و به خودش آمد

ظاهر خوبی نداشتند

انگار آنها هم مست بودند

مردها زدند زیر خنده

 از آن حالت دخترک وسط آن شب زمستانی به خنده افتاده بودند

بلند بلند می خندیدند

جلو آمدند

معلوم بود چه قصدی دارند

دخترک برگشت و شروع به حرکت کرد

در پارک تنها بود

کمکی در کار نبود

برگشت و نگاه کرد

مردها دنبالش بودند

می گفتند : صبر کن کاری باهات نداریم

دخترک سرعتش را بیشتر کرد

ناگهان دستی پای دخترک را لمس کرد

دخترک در حالی که تند تند راه می رفت برگشت و دید مردها به او رسیده اند

شروع به دویدن کرد

از دیوار پارک عبور کرد

 خواست از خیابان بگذرد که نوری تمام بدنش را روشن کرد

و صدای دلخراشی به گوش رسید

مردها چند لحظه به هم نگاه کردند

و در تاریکی پارک محو شدند

راننده پیاده شد

دخترک را دید که

 موهای بازش روی زمین ریخته و خون قرمز رنگش برف ها را احاطه می کند

شروع به ناله کردن و خدا خدا کردن کرد

لحظه ای به اطرافش نگاه کرد

کسی نبود

سوار ماشین شد

از کنار دخترک گذشت و او هم تبدیل به سایه ای در تاریکی شد

اینگونه شیطان بر انسانیت غلبه می کند

دانه های برف به ناچار روی پاهای عریان دخترک می ریخت

شیشه ی قرص ها در شکمش فرو رفته بود

برای دخترکی به این ظرافت همان ضربه ی ماشین کافی بود

دیگر چرا شیشه زخم می زد

از دهانش خون می رفت

چشمانش بسته شد

سنجاب مدام از روی دخترک به این سو آن سو می رفت

 

 

 

 

 

 

پسرک بعد از شام به اتاق رفت

با همان لباس ها روی تخت افتاد

آرام بود

دستانش را زیر سر گذاشت

نهایت زندگی را بدست آورده بود

دخترک همه چیزش بود و او آن شب همه چیزش را بدست آورده بود

چشمانش را بست

برای اولین بار می خواست راحت بخوابد

بدون آنکه صبح زود بیدار شود

خوابی بدون رویا

دیگر رویایی نداشت

همه ی رویایش رنگ واقعیت گرفته بود

نزدیک ظهر بود که پسرک از خواب بیدار شد

کسی خانه نبود

لباس هایش را پوشید

عینک را در جیبش گذاشت

تصمیم گرفته بود اول قدم بزند بعد به مغازه برود

همان طور جلوی در خانه ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد

کوچه چقدر زیبا بود

تا به حال به کوچه نگاه نکرده بود

درختان زیبا گل های رنگارنگ اینجا واقعا بهشت بود

به خیابان اصلی رسید

بیشتر مغازه ها تعطیل بودند

خندش گرفت

انگار دیگران هم نمی خواستند امروز را به کار بگذرانند

امروز روز زندگی بود

به میدان که رسید تعجب کرد

پیرمرد تابلو فروش هم نبود

دیگر مطمئن شده بود امروز روز اوست

به مغازه رسید

مغازه بسته بود !

اینجا بود که از حالت خوشی بیرون آمد

برگشت و راه آمده را نگاه کرد

خیلی خلوت بود

مردم کجا بودن

حالا گوشهایش به کار افتاد

به جز سوز کشیدن باد ناله های دیگری هم به گوش می رسید

لحظه ای نگران دخترک شد

با تمام توانی که داشت خود را به زیر پنجره ی دخترک رساند

پنجره بسته بود

پیرمردی را دید که به عصایش تکیه داده و به پنجره خیره شده

به سمت خانه رفت

در زد

کسی خانه نبود

گیج شده بود

به سمت پیرمرد برگشت

پشت سر هم شروع به سوال کردن کرد

چه اتفاقی افتاده مردم کجا هستن ...

که دید پیرمرد در حال گریه کردن است

پیرمرد سرش را به سمت پسرک چرخاند و گفت :

هر روز صبح برای این دخترک دست تکان می دادم

او هم آنچنان مرا می پذیرفت که انگار من پدرش هستم

چرا پروردگار این فرشته را از ما گرفت

پسرک دیگر چیزی نشنید

ذهنش و نگاهش روی یک جا قفل شده بود

گورستان

شروع به حرکت کرد

خون بدنش منجمد شده بود

نفس هایش بسیار کند

هوا برای نفس کشیدن خیلی سنگین شده بود

بدنش مثل یک تکه چوب شده بود

نمی توانست بدود

به گورستان که رسید مردم را در گوشه ای یافت

داشت به آنها می رسید که عکس دخترک را در قاب عکس ها دید

دنیا سیاه شد

مثل مرده ها روی زمین افتاد

نمرده بود ولی این درد از صد بار مردن بدتر بود

دهانش باز بود

نه فکری

نه نفسی

 چشمانش بسته شد

 

 

 

 

 

 

 

وقتی مراسم تمام شد همه راهی خانه هایشان شدند

برف همچنان می بارید

هیچکس پسرک را ندید

درست مثل دیشب

چه شباهتی میان پسرک و دخترک بود

مادربزرگ را که تمام زانوهای عریانش بر سر مزار دخترک زخم شده بود به خانه رساندند

او را روی تخت خواباندند

او هم دلش می خواست مثل مرده ها باشد

 

 

 

 

شب شد

آسمان طوفانی

او هم به خشم آمده بود

باد  برف  باران  بوران

هر چه داشت به نمایش گذاشته بود

با صدای رعدی عظیم پسرک به هوش آمد

بلند شد و ایستاد

به اطراف نگاه کرد

آسمان رعدی بس عظیم تر زد

پسرک هم به خشم آمد و فریاد کشید

از دیدن این جهنم تمام عضلات بدنش به کار افتاد

با چشمان تیزش شروع به نگاه کردن کرد

گورستان بود

یاد دخترک افتاد

چشمانش از شدت خشم گشاد شدند

حالا عقلش هم از شدت خشم به کار افتاده بود

با خشم تمام بر سر قبر رسید

به عکس دخترک که نگاه کرد از شدت خشم به لرزه افتاد

پسرک در حال سوختن بود

چنان فریادی رو به آسمان کشید که آسمان را هم در هم ریخت

خشم در برابر خشم

واقعا طوفان عظیمی بود

شاید پایان دنیا

دنیایی که اینگونه دخترک را از بین می برد همان بهتر که زودتر پایانش می رسید

پسرک روی خاک می کوبید و فریاد می زد

خاک های مشت شده را به هوا می پاشید

دیوانه شده بود

بعد از این همه انتظار تمام سهمش از دخترک فقط یک شب بود

انصاف نیست

ناله کنان روی خاک افتاد

خاک را بغل کرد و گریست

باران خاک را سست کرده بود و آنها را در هم غوطه ور

تمام زیبایی پسرک دفن شده بود

تمام آنچه می خواست

تمام آنچه دوست داشت

انگار پسرک را دفن کرده بودند

 

 

 

 

نیمه های شب بود که در خانه باز شد

دو پسر دیگر بدون آنکه به شام دست بزنند سر میز نشسته بودند

با دیدن پسرک به همه چیز پی بردند

دیشب پسرک بعد از سال ها عینکش را برداشته بود

و امشب دوباره آن عینک سیاه را به چشمش دیدند

همه ی اینها فقط می توانست به خاطر یک چیز باشد

دخترک

نزدیکش شدند

تمام لباس هایش خیس و گلی بود

حرفی نداشتند بزنند

یکی از آنها دستش را روی شانه ی پسرک گذاشت

پسرک سرش پایین بود

به اتاقش رفت

مدتی بعد یکی از پسرها با ظرفی از غذا وارد اتاق شد

پسرک رو به روی دیوار ایستاده بود

 و با همان لباس های خیس به گردنبند میخ شده به دیوار خیره شده بود

گردنبندی که دیشب دخترک به او داده بود

پسر سینی غذا را دم در گذاشت

نمی دانست و نمی توانست حرفی بزند

در را بست و در جواب نگاه پسر دیگر سری به علامت منفی تکان داد

 

 

صبح بسیار زود بود که زنگ خانه به صدا درآمد

دو پسر از اتاق هایشان بیرون آمدند و در را باز کردند

پسر کفاش بود

مصرانه می خواست پسرک را ببیند

دو پسر می گفتند که پسرک حال خوبی ندارد

اما وقتی تقاضای عاجزانه ی پسر کفاش را دیدند به او اجازه دادند پسرک را ببیند

وقتی پسر کفاش در اتاق را باز کرد

پسرک را ایستاده دید که به گردنبندی روی دیوار خیره شده

در حالی که لباس هایش خیس بود

سکوت و ابهت پسرک به کسی اجازه نمی داد یک قدم بیشتر به داخل اتاق بیاید

اما پسر کفاش باید حرف هایش را می زد

جلو آمد و دست چپ پسرک را گرفت

پسرک که انگار چیزی حس نکرده بود همچنان بی حرکت بود

پسر کفاش دست پسرک را تکان داد و گفت : منم آقا

پسرک نگاهش را برگرداند و پسر کفاش را دید

عینکش را برداشت او را بلند کرد در بغل گرفت دوباره به گردنبند نگاه کرد و گفت :

قشنگه نه

پسر کفاش بدون آنکه به گردنبند نگاه کند گفت : من دیدم

منتظر شد تا پسرک چیزی بگوید اما انگار پسرک نمی شنید

دوباره گفت : آقا من اون شب تو پارک بودم دیدم چه کسانی دخترک را کشتند

جرقه ای کم نور در ذهن پسرک زده شد

صورتش حالت گرفت

نگاهش به سمت پسر کفاش چرخید

پسر کفاش از آن چشم های تیز و برنده خشک شد

پسرک گفت : چی دیدی ؟

پسر کفاش گفت : چند تا مرد بودن اون شب منم تو پارک بودم آقا

دیدم دنبالش افتادن دخترک فرار می کرد ماشین زد مردها فرار کردند

پسرک پرسید : اون مردا رو می شناسی ؟

پسر کفاش گفت : نه آقا هوا تاریک بود من پشت درخت قایم شده بودم

اسلحه داشتن و به دخترک می گفتن اگه واینسه شلیک می کنن

اما اون می دویید من خیلی ترسیده بودم آقا

پسر کفاش گریه اش گرفته بود

پسرک او را در آغوش گرفت و به گردنبند خیره شد

فکرش مشغول بود

گردنبند را از دیوار برداشت و در جیبش گذاشت

 اشک های پسر کفاش را پاک کرد و گفت : تو کمک بزرگی کردی

همین صدای دلنشین کافی بود تا پسر کفاش آرام بگیرد

پسر کفاش را به آشپزخانه برد

او را پشت میز نشاند

برایش صبحانه ی گرمی آماده کرد

دستان تاول زده اش را بوسید و گفت :

برای اینکه سخت کار کنی باید قوی باشی پس همه ی غذاتو بخور

پسر کفاش که گرسنه بود شروع به خوردن کرد

پسرک هم پشت میز نشست و به غذا خوردن پسر کفاش خیره شد

فکرش جای دیگری بود

فقط دنبال جواب یک سوال

چه کسانی اسلحه داشتند

جوابی غیر از ماموران پاسگاه به ذهنش نمی رسید

دو پسر دیگر متوجه برق چشمان پسرک شده بودند

بوی انتقام را حس می کردند

بوی نترسیدن از پایان

پسرک عینکش را به چشم زد و راه افتاد

دو پسر دیگر هم به دنبالش راهی شدند

در راه پسر بچه ای به پسرک خورد و عینک پسرک افتاد

اما او به راه خود ادامه داد

نگاه تیز و برنده اش فقط به یک جا خیره بود

انتهای خیابان

پاسگاه

پسرک در مغازه را بالا داد و به زیرزمین رفت

دو پسر دیگر می دانستند سراغ چه چیز می رود

سراغ مسلسل تمام خودکاری که خودش ساخته بود

این مسلسل دو لوله برای شلیک داشت

و به جای یک ورودی  دو ورودی هم برای تیر داشت

با وزنی معادل 25 کیلو که در هر ثانیه 20 تیر و در هر دقیقه 1200 تیر شلیک می کرد

واقعا مرگبار بود

در آن زیرزمین فقط این مسلسل و تیر های متصل به همش قرار داشت

دو پسر دیگر میدانستند چه طوفانی در راه است

طوفانی هزار بار عظیم تر از طوفان دیشب

پسرک در حالی که اسلحه ی به آن بزرگی در دستانش بود بیرون آمد

قطار تیرها هم به دنبالش روی زمین کشیده می شدند

راه افتادند

مغازه دار ها با دیدن پسرک مسلسل به دست به دنبالش راه می افتادند

انگار آنها هم فهمیده بودند از چه کسانی باید انتقام بگیرند

دخترک تنها برای پسرک نبود

زیبای تمام شهر بود

قطار تیرها تمامی نداشت

همان طور از زیر زمین به خیابان می آمد

مرد سلمانی فقط تیغ ریش تراشش را با خود آورد

قصاب با دیدن سه پسر و مردم لبخندی به زن خریدار زد و گفت : پول نمی خواهد

ساتورش را از میز کند و به راه افتاد

خیلی وقت بود دنبال این لحظه می گشت

در میدان پیرمرد تابلو فروش چوب دستی اش را در دست گرفته و ایستاده منتظر بود

انگار از قبل می دانست امروز چه اتفاقی می افتد که تابلوهایش را نیاورده بود

همه از مرگ دخترک داغدار بودند و منتظر آتش گرفتن برای انتقام

جهنمی در حال شکل گرفتن بود

دربان پاسگاه روی یک صندلی نشسته بود و هنوزهم نیمه خواب بود

اما ناگهان چشمانش باز شد

وقتی سرش را بالا آورد موجی از آبهای آتشین را دید که به سمتشان می آمد

تنها کاری که توانست بکند این بود که دیوانه وار فریاد بکشد حمله

و مثل بچه ای که از ترس به بغل پدرش پناه می برد به داخل پاسگاه بدود

فرمانده ی پاسگاه با دیدن آن منظره بلافاصله از پاسگا ه های دیگر درخواست کمک کرد

فریادهای آماده باشین از پاسگاه به گوش می رسید

خیلی دیر شده بود

خشم دخترک به پاسگاه رسیده بود

پسرک وارد حیاط شد

چشمانش را بست و دخترک را دید

دخترکی که آن شب حتی نتوانست برای آخرین بار پسرک را تصور کند

چشمان خونبار پسرک از شدت خشم از هم باز شد

زمان ایستاد

گردنبند را دور دستش بست

 و لحظه ای بعد فریاد کشان شروع به شلیک کرد

خشم و فریاد پسرک به گلوله ها قدرتی دوچندان می داد

قطار تیرها از زیر زمین به پاسگاه می رسید

گلوله ها لحظه شماری می کردند تا زودتر نوبتشان شود

وقتی تیرها تمام شد و مسلسل آرام گرفت هیچ جای سالمی در خارج و داخل ساختمان پاسگاه نبود

جنگ با انداختن مسلسل و دویدن پسرک به سمت پاسگاه و فریاد های مردم آغاز شد

فریادها برای دخترک بود  دخترکی که بی صدا کشته شد

چه کسی می گوید خدا انتقام نمی گیرد

وقتی نیروهای کمکی از پاسگاه های دیگر رسیدند با ویرانه ای رو به برو شدند

در حیاط در راهروها همه جا پر از جسد بود

همه جا پر از خون بود

جایی نبود که گلوله نخورده باشد

مرد قصابی را دیدند که نزدیک 100 گلوله در بدنش بود

اما با ساتورش قلب چند مامور را بیرون کشیده بود

پیرمرد سفید پوشی را دیدند که با چوب دستی اش چند مامور را با هم به دیوار دوخته بود

در راهرو مادربزرگ خون آلودی را دیدند که تنها با یک منگنه صورت چند مامور را متلاشی کرده بود

مردی که اسلحه در شکمش فرو رفته بود اما تیغ ریش تراشی اش را تا انتها در حلق یک مامور فرو کرده بود

جسد دو پسر را دیدند که تنها با چند خودکار ماموران را سلاخی کرده بودند

چه چیز باعث شده بود این مردم در برابر این همه گلوله ی در بدنشان مقاومت کنند

و ماموران را از پا در بیاورند

همه جا بوی خون می داد

اینجا خشم بیداد می کرد

وقتی به دفتر رئیس پاسگاه رسیدند صحنه ی عجیبی دیدند

قاب عکسی خالی با روبان مشکی در سر رئیس پاسگاه فرو رفته بود

جسد پشت میز بود در حالی که یک هفت تیر در دستش بود

هر هفت تیر آن شلیک شده بود

خون بود ولی اثری از جسد نبود

یعنی یک نفر از این جهنم زنده مانده

شهر را گشتند

جز پسر کفاشی که جلوی یک مغازه بساط پهن کرده بود کسی را نیافتند

پسر کفاش با دیدن کفش های خون آلود ماموران ذوق زده شد

از آنها خواست کفش هایشان را برایشان تمیز کند و واکس بزند

ماموران پسر کفاش را بغل کردند تا از آن محله ی عجیب به شهرشان برگردند

محله ای که هر کسی نمی توانست در آن زندگی کند

محله ای که یکی از پنجره هایش همیشه باز است

اگر از آنجا بگذرید و سلام دهید

 صدای خنده ی زیبای دخترکی را می شنوید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 19:39 توسط مرد کلاسیک |

بی بهونه سلام

همیشه برای دوستانم دعا میکنم

امیدوارم حالتون خوب باشه

بذارین یه تاریخچه براتون بگم

21 سال پیش

پسری به دنیا اومد که اسمشو گذاشتن آرش

میگن پرستار موقع تعویض لباس

 داشته با دوس پسرش حرف میزده

و به جای اینکه لباس بچه رو بندازه دور

بچه رو می ندازه تو سطل آشغال

دو سه سال میگذره

میگن به جای این که کتابا رو بخونه اونا رو می خورده

همیشه گوشه های کتابای باباش جویده شده بوده

خلاصه

بچه روز به روز بزرگ تر می شد

قوی تر می شد

زیبا تر می شد

درس خون تر می شد

همه چیز خوب پیش میرفت

تا سال اول دبیرستان تموم شد

نمی دونم چی شد

 اون بچه خودشو گم کرد

پدر و مادرشو گم کرد

زیباییشو گم کرد

انگار هیچ وقت خودشو نمی شناخت

دیگه هیچ چیز مهم نبود

نه درس

نه دوست

نه زندگی

روز به روز ضعیف تر می شد

همه چیز بی رنگ و بی معنی بود

روز به روز پایین تر می رفت

انگار پا به دنیای مردگان گذاشته بود

درست مثل نون تازه ی بی گناهی که کپک بزنه

یه روز به خودش اومد

دید 21 سالش شده

همه ی کسایی که میشناخت به جایی رسیدن

شغل پول ازدواج ماشین خونه قدرت تحصیلات

اما اون هنوز ته این باتلاق گیر کرده

انقدر کپک دورشو گرفته که به سختی می تونه نفس بکشه

شروع کرد به گریه کردن

بدون اینکه کسی اشکاشو ببینه

تو دلش گریه می کرد

دلش نمی خواست از معبودش کمک بخواد

یه قول یکی از دوستان

تا وقتی لیاقتتو بالا نبری خدا واست کاری نمی کنه

تصمیم گرفت بهتر شه

اون بچه ی ساده ی زیر بارونو تبدیل به یه کوه مرد بکنه

ترسو بذاره کنار

می دونست عالی نیست

ولی میدونست خاصه

دوباره متولد شه

قواعد بازی رو یاد بگیره

و حداقل بتونه مثل آدمای معمولی تو این دنیا زندگی کنه

باید سبک می شد

سفر بهترین راه بود

یا زنده و برنده  برمی گرده

یا برای آخرین بار می بازه و

بعد از یکی دو روز گرگ ها جنازشو پیدا می کنن

.

.

.

.

امروز بعد از یکی دو ماه از سفر برگشتم

منظره های زیبای طبیعت

چه سرسبز چه خشک و بیابانی

خانه های محقر با انسانهای بزرگ و عطر دلپذیر

دختر های زیبا برای خوابیدن و عشق بازی

سکوت زیبای خداوند

تلاش کردم

خیلی سخت تر از جبران تلاش هایی که در گذشته نکردم

دیگه کپکی وجود نداره

امروز اون چیزی که باید باشم هستم

دلم برای همتون تنگ شده بود

وقتی رفتم تو وبلاگم

دیدم دختری به اسم ملودی اونجا زندگی می کنه

 باهاش بد حرف نزید

خودم کلیدشو بهش دادم تا اونجا بنویسه

همه ی ما به فرصت احتیاج داریم واسه ساخته شدن و جبران کردن

فعلا این خونه ی موقتو ساختم تا بتونم بهتون سر بزنم

و براتون بنویسم

خیلی بهتر و باارزش تر از گذشته

و اکنون وقت بهتر شدنه

این شاخه گل تقدیم به تمام کسایی که خودشونو باور دارن

دست پدر و مادرموهم میبوسم که این همه سال منو تحمل کردن

دلم می خواد فیلم نا مه ای رو که تو این چند سال تو ذهنم درست کردم

براتون بنویسم

هر دفعه  یکی دو صفحشو براتون می نویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

دوستدار همه ی شما

مرد کلاسیک

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:3 توسط مرد کلاسیک |


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ


کد موزیک الما