بی بهونه سلام
همیشه برای دوستانم دعا میکنم امیدوارم حالتون خوب باشه بذارین یه تاریخچه براتون بگم 21 سال پیش پسری به دنیا اومد که اسمشو گذاشتن آرش میگن پرستار موقع تعویض لباس داشته با دوس پسرش حرف میزده و به جای اینکه لباس بچه رو بندازه دور بچه رو می ندازه تو سطل آشغال دو سه سال میگذره میگن به جای این که کتابا رو بخونه اونا رو می خورده همیشه گوشه های کتابای باباش جویده شده بوده خلاصه بچه روز به روز بزرگ تر می شد قوی تر می شد زیبا تر می شد درس خون تر می شد همه چیز خوب پیش میرفت تا سال اول دبیرستان تموم شد نمی دونم چی شد اون بچه خودشو گم کرد پدر و مادرشو گم کرد زیباییشو گم کرد انگار هیچ وقت خودشو نمی شناخت دیگه هیچ چیز مهم نبود نه درس نه دوست نه زندگی روز به روز ضعیف تر می شد همه چیز بی رنگ و بی معنی بود روز به روز پایین تر می رفت انگار پا به دنیای مردگان گذاشته بود درست مثل نون تازه ی بی گناهی که کپک بزنه یه روز به خودش اومد دید 21 سالش شده همه ی کسایی که میشناخت به جایی رسیدن شغل پول ازدواج ماشین خونه قدرت تحصیلات اما اون هنوز ته این باتلاق گیر کرده انقدر کپک دورشو گرفته که به سختی می تونه نفس بکشه شروع کرد به گریه کردن بدون اینکه کسی اشکاشو ببینه تو دلش گریه می کرد دلش نمی خواست از معبودش کمک بخواد یه قول یکی از دوستان تا وقتی لیاقتتو بالا نبری خدا واست کاری نمی کنه تصمیم گرفت بهتر شه اون بچه ی ساده ی زیر بارونو تبدیل به یه کوه مرد بکنه ترسو بذاره کنار می دونست عالی نیست ولی میدونست خاصه دوباره متولد شه قواعد بازی رو یاد بگیره و حداقل بتونه مثل آدمای معمولی تو این دنیا زندگی کنه باید سبک می شد سفر بهترین راه بود یا زنده و برنده برمی گرده یا برای آخرین بار می بازه و بعد از یکی دو روز گرگ ها جنازشو پیدا می کنن . . . . امروز بعد از یکی دو ماه از سفر برگشتم منظره های زیبای طبیعت چه سرسبز چه خشک و بیابانی خانه های محقر با انسانهای بزرگ و عطر دلپذیر دختر های زیبا برای خوابیدن و عشق بازی سکوت زیبای خداوند تلاش کردم خیلی سخت تر از جبران تلاش هایی که در گذشته نکردم دیگه کپکی وجود نداره امروز اون چیزی که باید باشم هستم دلم برای همتون تنگ شده بود وقتی رفتم تو وبلاگم دیدم دختری به اسم ملودی اونجا زندگی می کنه باهاش بد حرف نزید خودم کلیدشو بهش دادم تا اونجا بنویسه همه ی ما به فرصت احتیاج داریم واسه ساخته شدن و جبران کردن فعلا این خونه ی موقتو ساختم تا بتونم بهتون سر بزنم و براتون بنویسم خیلی بهتر و باارزش تر از گذشته و اکنون وقت بهتر شدنه این شاخه گل تقدیم به تمام کسایی که خودشونو باور دارن دست پدر و مادرموهم میبوسم که این همه سال منو تحمل کردن دلم می خواد فیلم نا مه ای رو که تو این چند سال تو ذهنم درست کردم براتون بنویسم هر دفعه یکی دو صفحشو براتون می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد دوستدار همه ی شما مرد کلاسیک![]()
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:3 توسط مرد کلاسیک
|
